از کودکی دردی با من بود که گهگاهی صداهای نامفهومی میشنیدم ولی اثری از صاحب صدا نبود، داشتم خودم را میباختم که تصمیم گرفتم برای بار هزار و یکم هم که شده سری به دکتر بزنم، شاید اینبار دوای دردم را یافته باشد!
دفترچهام را برداشتم و به کلینیک رفتم. تا به قسمت پذیرش مراجعه کردم گفتند نوبت ویزیت امروز تمام شده و باید صبح زود میآمدی و نوبت میگرفتی! به کلینیک دیگری سر زدم جواب مشابه را دادند، حالم مرتب داشت بد میشد، سر و صداها امانم را برده بودند و دائم بیشتر میشدند، داشتند مرا صدا میکردند ولی کلمههایشان همچنان نامفهوم بود! عزمم را جزم کردم، گفتم هر طور شده باید از کلینیک بعدی نوبت ویزیت بگیرم؛ به کلینیک سوم که رسیدم او هم جواب قبلیها را داد ولی از روی ناچاری آنقدر پا فشاری کردم که در نهایت قبول کرد.
نفر 54 ام بودم! جلوتر رفتم ببینم چند نفر مانده به نوبتم. جلوی در مطب دکتر بحث و جدل بود که الآن نوبت من است و نفر قبلی بدون نوبت رفت و... از این دعواها خنده ام گرفته بود ولی خیلی زود لبخند بر لبم خشک شد چرا که فکر کردم با این همه پیشرفت تکنولوژی چطور است که هنوز یک تابلو نوبت شمار بر سر در مطب نصب نیست!
چند ساعتی گذشت تا نوبتم رسید، وارد که شدم دکتر با روی خوش مرا پذیرفت و پرسید مشکلت چیست؟ هنوز لب باز نکرده بودم که دیدم توی دفترچهام چیزهایی نوشت و بعد دفترچه را بست و تحویلم داد. او همچنان مشتاقانه منتظر بود که بگویم مشکلم چیست! به نظرم آمد پزشک حاذقی است(!) چرا که از غیب میداند مشکلم چیست! دفترچه را برداشتم و سمت نزدیکترین داروخانه رفتم.
کارکنان داروخانه همه جوان و خوشقد و بالا بودند و دیسیپلین خاصی داشتند، گویی که همه به نوبهی خود خانم یا آقای دکترند، شاید هم بودند! داروهایم را تحویل دادند و من که هنوز در ابهام نحوهی ویزیت دکتر گیج بودم، از سر کنجکاوی سرکی به کیسه دارو کشیدم؛ چندتایی قرص و شربت بود. کنجکاوتر نگاهم به اسم داروها افتاد، چیزی سر در نیاوردم. همینطور که مثل آدمهای بیسواد به نوشتهی روی داروها نگاه میکردم چشمم به تاریخ دارو افتاد، اول فکر کردم اشتباه دیدم یا تحت تاثیر بیماری و سر و صداهایی که میشنیدم اصطلاحاً «قاط زدهام»! ولی نه درست میدیدم، دست کم 5 الی 6 ماه از تاریخ مصرفشان گذشته بود. حاج و واج مانده بودم که چه کنم؟ محترمانه به داروخانه برگردم و بگویم لطفاً دارو را تعویض کنید چون تاریخش گذشته؟
کمی با خودم فکر کردم دیدم اگر بعد از تعویض داروها سکوت کنم این داروها را به بیمار دیگری خواهند فروخت و احتمالا او هم متوجه نشده و مصرف داروهای منقضی حتماً عوارض جانی برای او در پیخواهد داشت. به همین خاطر حرفهایم را آماده کردم و پیش رفتم و نسبت به این سهل انگاری اعتراض کردم، مسئول باجه با بیتوجهی دارو را از من گرفت و داروی بروزی را تحویلم داد.
از رفتار زنندهاش اعصابم خردتر شده بود، نمیدانستم چه کنم؟ با صدای بلند گفتم: اگر من اینها را میخوردم و میمردم تکلیف چه بود؟ گفت حالا که زندهای! انگار جدی جدی شوخیاش گرفته بود؟ گفتم مسئول فنی داروخانه باید پاسخگو باشد؛ مسئول داروخانه با نگاهی طلب کارانه آمد و گفت: «چیه داروخانه رو روی سرت گذاشتی؟ حالا که نمردی اگر هم میمردی دیهات را میدادم!» گفتم علیهتان شکایت میکنم... داشتم خارج میشدم که فریاد زد: صدای اعتراضت را هر جا میتوانی برسان!
حالم بدتر شده بود، دیگر صداهای اطراف را نمیشنیدم و فقط صدای سرم بود که بطور نامفهوم کلمهای را تکرار میکرد...
با خودم گفتم من از اینها بخاطر چنین سهلانگاری و رفتاری شکایت خواهم کرد و آنها را سر جایشان خواهم نشاند و هی این جملهها را تکرار میکردم که یک دفعه مثل آدمهای ناشنوا شدم؛ هیچ چیز نشنیدم مگر یک کلمه! «زهی خیال خام» صدا آنقدر واضح بود که دیگر خودم را باختم! آن کلمه نامفهوم دوران زندگیام حال مفهوم شده بود...!
خیلی زیبا و با معنی
