خال اوغلو، حکایت روزگار ما شده حکایت بهلول، که روزی در شهرش فریاد زد: آهای مردم جمع شوید! بهلول دیوانه با شما سخنی دارد .
مردم سراسیمه جمع می شوند.
بهلول بالای تپه ای می رود و می گوید: من از شما تعجب می کنم! چرا وقتی دیوانه ای را کار دارید، چنین بی مهابا جمع می شوید. ولی وقتی عاقلانتان شما را می خوانند، رهایشان می کنید؟؟؟!!
