قافلان سسی - اخبار میانه - میانه

یادداشت های یک مریض! ( هفته اول ) گردآورنده: دابالاخ

شناسهٔ خبر: 166 -
اخبار میانه

تاحالا همه مدل دفتر یادداشت دیده بودید غیر از این یکی! خب چه اشکالی دارد یکبار هم یادداشت های یک مریض را بخوانیم!؟ مگر مریض ها دل ندارند؟ هرچیزی هم گفته باشد ربطی به ما ندارد!  اولاً مریض است و یک هذیانی گفته! ثانیاً همه دفترش را در دوران مریضی نوشته و ربطی به الان و آدمهای الان ندارد!! نوستراداموس که نبوده بنده خدا !! ثالثاً یک آدم بیکار (قلم به دست مزدور، نه!) این دفتر را پیدا کرده و به ما رسانده. ما هم هر شماره یکی از این ورق پاره ها را می فرستیم قافلان چاپ کند:

شنبه: امروز صبح رفتم بیمارستان. انگشتم اوف شده بود! یک چسب زخم بهم دادند. برگشتنی انگشتم خوب شده بود اما حالت تهوع داشتم، سرفه می کردم، چشمم ملتهب شده بود، گوشم عفونت کرده بود،  جای چسب زخمم دچار حساسیت شده بود و و و .

یکشنبه: صبح رفتم شورای شهر از وضعیت بیمارستان گلایه کنم. خیلی شلوغ بود. سروصدایی بود در حد لالیگا. حرفهایی زیادی به هم می زدند. خوب شد بالای 18 سال داشتم!! کسی نفهمید من برای چی آمده ام. من هم نفهمیدم آنها برای چی آمده اند!

دوشنبه: رفتم پارک تا کمی در فضای آزاد تمرین تمدد اعصاب و مدیتیشن و ریلکسیشن بکنم. از دست موتوری ها زهره ترک شدم. آهن تیز تاب دستم را زخمی کرد. از شلوغی و کم جایی نفسم تنگ شد. توی دستشویی اش حالت تهوع گرفتم. از بی چمنی آنقدر روی خاک نشستم که زخم بستر گرفتم. آنقدر توی نوبت سرسره ایستادم که پا درد گرفتم. آخرش هم فرار کردم و رفتم لب جوی آب دم خانه مان صفا !

سه شنبه: اول شب با کله افتادم توی یک چاله وسط خیابان که نه حفاظ داشت، نه چراغ، نه تابلو، نه علامت، نه نگهبان، نه هیچ چیز دیگر! رفتم بیمارستان. گفتند اول پول. رفتم بانک گفتند اول ضامن. رفتم شورای شهر گفتند اول رأی. بی خیال شدم و رفتم خانه سراغ مرکورکورم و آب یخ و دواگلی و چسب زخم!

چهارشنبه: حالم بد بود. دچار روان پریشی مدرنیته شده بودم. شاید هم پارادوکس سوسیالیته یا بورژوازدگی آنی یا ماکیاولیسم انتخاباتی یا پوپولیسم فصلی یا ... . پماد ضد انتلکچوال و قرص الوین تافلر و آمپول نوآم چامسکی هم کفاف نداد!  کمی سایت های میانه ای را خواندم و خندیدم و خوابم برد! خواب اتوپیا و افلاطون را دیدم!

پنجشنبه: رفتگر محل اول صبح مرا جلوی خانه پیدا کرده و به بیمارستان رسانده بود. اول دکتر نداشتند. بعد دکتر بود آزمایشگاه نبود. بعد آزمایشگاه بود، دکتر رفته بود. بالاخره صلاح دانستند اعزام شوم تبریز. اول پرستار بود، آمبولانس نبود. بعد آمبولانس بود، پرستاره شیفتش تمام شده بود. بعد هر دو بودند، راننده آمبولانس نبود. بعد همه بودند، بنزین نبود. بعد همه ردیف بود، من نبودم (احتمالاً رفته بودم قضای حاجت!) خلاصه ماندم برای فردا.

جمعه: امروز بالاخره اعزام شدم تبریز. به بستان آباد نرسیده پرستار ملافه را کشید روی سرم. گفتم خوابم نمیاد. گفت تو مرده ای، خودت خبر نداری! بیچاره من! آدم خوبی بودم! خدا مرا بیامرزد!

( آدم مریض باشد اما مرض نداشته باشد! )

دیدگاه‌ها




پربیننده‌ترین اخبار روز

تبلیغات
تبلیغات