سالار پویان
ساعت 16:45 دقیقه ی روز شنبه بود. با عجله در حال عبور از کوچه بودم، ناگهان متوجه مرد جوانی شدم که با اشاره هایش قصد جلب توجه داشت و با اینکار گویا مرا به خود فرامیخواند. بلافاصله به جایش آورده و پیش رفتم. تا حدودی از قبل با هم آشنا شده بودیم. در حالی که آچار چرخی بدست داشت و دستهایش سیاه و روغنی بود نزدیک آمد و با صمیمیت از من پرسید
