قافلان سسی - اخبار میانه - میانه

گزارش های رمضان 1-2-3-4

شناسهٔ خبر: 57 -
اخبار میانه
گزارش های رمضان

 

میکائیل رسولزاده پیرمرد امروز موعظه خوبی کرد: قال الصادق عليه السلام «أربعه لا يستجاب لهم دعاء: رجل جالس في بيته يقول: يا رب ارزقني فيقول له: ألم آمرک بالطلب؟ و رجل کانت له امرأه فدعا عليها فيقول: ألم أجعل أمرها بيدک؟ و رجل کان له مال فأفسده فيقول: يا رب ارزقني، فيقول له: ألم آمرک بالاقتصاد ألم آمرک بالاصلاح ثم قرأ: «و الذين اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا وکان بين ذلک قواماً » و رجل کان له مال فأدانه بغير بينه فيقول: ألم آمرک بالشهاده». امام صادق عليه السلام فرمود: چهار دسته هستند که دعايشان مستجاب نمي شود: 1. مردي که در خانه بنشيند و بگويد، خدايا! به من روزي بده. خداوند به او مي گويد: مگر به تو دستور ندادم که دنبال آن برو و در طلبش باش؟ 2. مردي که زني در خانه دارد [و از او به تنگ آمده است] و دعا کند که خدايا! مرا از شر اين زن آسوده کن! خداوند به او مي گويد: مگر طلاق او در اختيار تو نيست؟! 3. مردي که مالي دارد و آن را تباه سازد و بيهوده خرج کند، آنگاه بگويد: خدايا! به من روزي بده! خدا به او مي گويد: آيا من به تو دستور ندادم که در خرج کردن ميانه رو باش و مالت را تباه نکن؟ 4. مردي که مالي دارد و بدون شاهد و سند آن را قرض دهد [و بدهکار، مالش را به او پس ندهد و آن مرد پيوسته به درگاه خدا دعا کند] خدا به او مي گويد: مگر من به تو دستور ندادم که بي شاهد و سند قرض نده؟ ! در عجبم از این مخازن مهارت های زندگی ولی باز از دیگران ترجمه می کنم. کاش پیرمرد شیرینی این وعظ را باز با مظلوم نمایاندن سرورم مولای متقیان تلخ نمی کرد. گزارش های رمضان 2 : پیرمرد امروز از معاذ ابن جبل روایتی کرد که مو برتنم سیخ شد: در تفسیر آیه: یوم ینفخ فی الصور فتأتون أفواجا؛ روزی که در صور دمیده شود، پس گروه گروه بیایید» (النبأ/18) از براء بن عازب روایتی است که میگوید: معاذ ابن جبل در خانه ابوایوب انصاری نزدیک پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نشسته بود. معاذ از رسول خدا درباره آیه: «یوم ینفخ فی الصور فتأتون أفواجا» و آیات بعد از آن سؤال کرد. حضرت در پاسخ گفتند: ای معاذ از امر عظیمی پرسش کردی! آنگاه رسول خدا بگریست و فرمود: ده صنف از امت من متفرق محشور می شوند بطوریکه خداوند آنها را از مسلمانان متمایز، و صورت های آنها را متبدل میگرداند. گروهی از آنان به صورت بوزینه و گروهی به صورت خوک محشور میشوند، و بعضی صورت هایشان به طرف پائین و پاهایشان به طرف بالا، بعکس قرار دارند و بدین کیفیت در محشر کشیده میشوند. و بعضی نابینا هستند و در حال کوری به این طرف و آن طرف متحیرانه میدوند، و بعضی کرانند و لالانند و ابدا تعقل و ادراک ندارند، و برخی زبانهای خود را در حالیکه به روی سینه هایشان افتاده است می جوند و چرک و خون از دهان های آنها جاری است بطوریکه اهل محشر از این منظره نفرت کنند، و برخی دست ها و پاهایشان بریده است، و برخی از آنان به شاخه هائی از آتش به دار گلو آویز شده اند، و گروهی بوی گندشان از بوی جیفه و مردار بیشتر است، و گروهی به لباس هائی از زفت و قیر که به بدنشان چسبیده است ملبسند. اما آنان که به صورت بوزینه هستند، آنان سخن چینان از مردمانند. و آنان که به صورت خوک هستند، آنان اهل خوردن مال حرامند. و آن کسانی که واژگونه به روی زمین کشیده می شوند، آنان رباخوارانند. و آنان که نابینا هستند، افرادی هستند که در وقت حکم مراعات عدالت را ننموده و در بین مردم جور و ستم روا میدارند. و آنان که لالان و کرانند، آنانند که به کردار خود، خودپسندانه می نگرند. و آنان که زبان های خود را میجوند، علما و خطبائی هستند که گفتار آنها با کردارشان مطابقت ندارد. و آنان که دست ها و پاهایشان بریده است افرادی هستند که همسایگان خود را آزار میدهند. و آنان که به دارهای آتشین آویخته اند جاسوسان و نمامانی هستند که در نزد سلطان سعایت می کنند. و آنان که بوی گندشان از جیفه و مردار بیشتر است افرادی هستند که از لذات و شهوات پیروی نموده و از اموال خود حق خدا را نمیدهند. و آنان که از لباسهای قطران و قیر چسبیده به بدن در بر دارند، آنان اهل کبر و خودپسندی و تفاخر هستند. در این روایت شریفه خصوصیات صور ملکوتی اهل کبائر بیان شده است بالاخص آنان که به صورت های میمون و خوک در محشر حضور پیدا میکنند. غیبت مؤمن را کردن گوشت مرده او را خوردن است: «و لا یغتب بعضکم بعضا أ یحب أحدکم أن یأکل لحم أخیه میتا فکرهتموه ؛ و نبایستی کسی از شما غیبت دیگری را بنماید، آیا دوست دارد یکی از شما که گوشت مرده برادر خود را بخورد؟ پس این عمل برای شما ناپسند است» (الحجرات/12 اوصافی که از سخن چینان کرد و مثالواره هایش دارای چینشی هارمونیک بود شادم کرد خدای شادش کن و چنین اوتادی را حفظ نما . بعضی وقتها از دستش شاکی می شوم واین از کج فهمی من است

گزارش های رمضان 3 پیرمرد در حفظ آبرو موعظه ای کرد و چه شروعی!!!! ابو بصیر از امام صادق چنین نقل کرد که فرمود :در زمان خلافت امیرالمومنین (ع)مردی به محضر امام رسید و گفت : ای امیر مومنان من زنا کرده ام .مرا پاک کن.حضرت به او فرمود: از کدام طایفه و قبیله ای؟ گفت: از طایفه ی مزینه هستم.امام فرمود: آیا از قران چیزی خوانده ای؟ گفت : آ ری. فرمود: پس بخوان. مرد مقداری از آیات قران را به خوبی خواند. امام به او فرمود: آیا مبتلا به جنون هستی؟ گفت : خیر [بلکه عاقلم] . فرمود برو تا درباره ی تو محرمانه سوال کنم . مرد رفت . اما زمانی نگذشت که مجددا برگشت و گفت : ای امیر مومنان من زنا کرده ام مرا پاک کن.امام (ع)این مرتبه از راه دیگری او را مورد سوال قرار داده فرمود: آیا همسر هم داری ؟گفت: آری .فرمود:همسرت با تو زندگی میکند؟گفت :آری .حضرت مجددا فرمود:برو تا درباره ی تو پنهانی سوال کنم .امام (ع)کسی را نزد اقوام او فرستاد و از حال آن مرد خبر گرفت . آنان گفتند :او مردی عاقل و داناست .آن مرد برای سومین بار به نزد علی (ع) آمد و سخن خود را تکرار و گناهش را بر زبان جاری کرد .علی (ع) برای سومین بار به او فرمود : برو تا درباره ا ت تحقیق کنم .آن مرد رفت و برای مرتبه ی چهارم برگشت و به گناه خود ، اعتراف کرد .امام دستور داد تا قنبر او را نگاه دارد، چون با چهار مرتبه اقرار ، گناه او ثابت شد و باید حکم سنگسار بر او جاری می شد ، اینجا بود که امیر مومنان در غضب شد و فرمود :چه زشت است که کسی از شما از این گونه گناهان را مرتکب شود آن گاه خود را در برابر چشم همه ی مردم رسوا نماید !آیا نمیشد در خانه ا ش توبه کند ؟!به خدا سوگند هر آینه توبه ی او بین خود و خدایش بهتر از این است که من بر او اقامه ی حد نمایم. آن گاه مرد زنا کار را برای اجرای حد الهی بیرون آورد و میان مردم ندا داد : ای مردم !از خانه خارج شوید تا حد خدا بر این مرد جاری شود اما همه صورت های خود را بپوشانید تا هیچ کس دیگری را نشناسد . آن مرد را برای اقامه ی حد الهی به صحرا بردند .مرد گفت : ای امیر مومنان ! به من مهلت دهید تا دو رکعت نماز بخوانم. نمازش را خواند. سپس او را در گودالی که برای این کار آماده شده بود گذاشتند. حضرت رو به مردم کرد و فرمود: ای گروه مسلمانان این حق از حقوق خداست و هر کس حقی از خدا به گردن دارد در اجرای حد شرکت نکند، زیرا کسی که حدی [ هر حدی نه فقط زنا ] از حدود خدا بر گردن دارد نباید اقامه ی حد کند. همه رفتند و فقط امیرالمومنین و امام حسن و امام حسین باقی ماندند.حکم خداوند به اجرا در آمد . و حضرت بر بدن آن مرد نماز گزارد و او را دفن نمود. شخصی پرسید: آیا او را غسل نمی دهید؟ امام فرمود : همانا [او] به چیزی غسل کرد که تا روز قیامت موجب پاکی است و بر امر عظیمی صبر نمود. خدایا چه کردند مردمان نادانی در این شهر و خداوند با چه ترفندی آبروی برخی از آنان را ریخت البته پیرمرد هیچ در این  مورد نگفت ولی فحوای کلام آتشینش این بود.

گزارش های رمضان 4 پیرمرد امشب طوری سخن گفت که انگار خلفا بدون اجازه سرورم مولا علی (علیه السلام) آب نمی خوردند!! وه که این درست است ... خدایا دهانش پر از گوهر و مرجان بود این پیر امشب... 1ـدر زمان خلافت ابوبكر مردى شراب خورده بود ابوبكر دستور داد او را حد بزنند،مرد شرابخوار گفت من از حرمت خمر بى خبر بودم و الا مرتكب نميشدم،ابوبكر مردد و متحير ماند و موضوع را با على عليه السلام در ميان نهاد حضرت فرمود هنگاميكه مهاجر و انصار جمع هستند يك نفر با صداى بلند از آنها سؤال كند كه آيا كسى از شما حرمت خمر را باين شخص گفته يا نه؟ اگر دو نفر شهادت دادند حد بزنند و الا او را بحال خود وا گذارند،ابوبكر بهمين نحو عمل نمود و كسى شهادت نداد معلوم شد كه آنمرد در دعوى خود راستگو بوده است لذا از جرم وى چشم پوشى شد و او را گفتند توبه كن كه ديگر چنين‏كارى نكنى. 2ـيكى از علماى يهود بنزد ابوبكر آمده و گفت آيا تو جانشين پيغمبر اين امت هستى؟گفت آرى! يهودى گفت ما در توراة ديده‏ايم كه جانشينان پيغمبران در ميان امت آنان دانشمندترين امت باشند پس مرا آگاه گردان كه خداى تعالى كجا است آيا در آسمان است يا در زمين؟ ابوبكر گفت او در آسمان و بر عرش است،يهودى گفت در اينصورت زمين از وجود خدا خالى است و بنا بقول تو در جائى هست و در جائى نيست! ابوبكر گفت اين سخن زنديقان است از نزد من دور شو وگرنه ترا ميكشم!يهودى در حال تعجب از سخن او از نزد وى دور شد در حاليكه اسلام را مسخره ميكرد،على عليه السلام از مقابل روى او ظاهر شد و فرمود اى يهودى آنچه تو پرسيدى و آنچه در پاسخ شنيدى من دانستم ما مى‏گوئيم خداوند عز و جل جا و مكان را آفريد و براى او جا و مكانى نيست و بالاتر از اينست كه مكانى او را در بر گيرد بلكه او در هر مكانى هست اما نه بدينصورت كه تماس و نزديكى با مكان داشته باشد علم او هر آنچه را كه در مكان است فرا گرفته است و چيزى وجود ندارد كه از حيطه تدبير او بيرون باشد و براى تأييد صحت آنچه گفتم از كتاب خود شما خبر ميدهم و اگر دانستى كه درست است آيا ايمان ميآورى؟يهودى گفت آرى. فرمود آيا در بعضى از كتابهاى خود نديده‏ايد كه روزى موسى بن عمران نشسته بود ناگاه فرشته‏اى از جانب مشرق نزد او آمد و موسى از او پرسيد از كجا آمدى؟گفت از جانب خداى عز و جل،و فرشته‏اى از سوى مغرب پيش او آمد موسى بدو گفت از كجا آمدى؟گفت از نزد خداوند عز و جل،آنگاه فرشته ديگرى نزد او آمد و گفت از آسمان هفتم از نزد خداوند عز و جل آمده‏ام،و سپس فرشته ديگر نزد او آمد و گفت از زمين هفتم از جانب خداى عز و جل آمده‏ام،موسى عليه السلام گفت منزه است آن خدائى كه جائى از او خالى نيست و بهيچ جا نزديكتر از جاى ديگر نيست.يهودى گفت گواهى دهم كه اين سخن حق است و باز گواهى دهم كه تو سزاوارترى بجانشينى پيغمبرت از كسى كه بزور آنرا تصاحب نموده است (1) . 3ـپس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله جماعتى از يهوديان بمدينه آمده گفتند در مورد اصحاب كهف قرآن ميگويد:و لبثوا فى كهفهم ثلاث مأة سنين و ازدادوا تسعا (2) اصحاب كهف سيصد و نه سال در غار خوابيدند) در صورتيكه (در تورات) باقى ماندن آنها در غار سيصد سال قيد شده است و اين دو با هم مخالفت دارند. در برابر اين اشكال و ايراد يهوديان نه تنها خليفه بلكه همه صحابه از پاسخگوئى عاجز ماندند بالاخره دست توسل بدامن حلال مشكلات على عليه السلام زدند حضرت فرمود خلاف و تضادى در بين نيست زيرا از نظر تاريخ آنچه نزد يهود معتبر است سال شمسى است و در نزد عرب سال قمرى است و تورات بلسان يهود نازل شده و قرآن بلسان عرب و سيصد سال شمسى سيصد و نه سال قمرى است (زيرا سال شمسى 365 روز و سال قمرى 354 روز است و هر سال 11 روز و شش ساعت با هم اختلاف دارند در نتيجه 33 سال شمسى تقريبا 34 سال قمرى ميشود و سيصد سال شمسى هم سيصد و نه سال قمرى ميباشد) (3) . 4ـابن شهر آشوب روايت كرده كه از ابوبكر پرسيدند مردى صبحگاه زنى را تزويج نمود و آن زن شبانگاه وضع حمل كرد و آنمرد هم اجلش رسيد و مرد مادر و فرزند دارائى او را بعنوان ارثيه تصاحب كردند در چه صورتى اين موضوع امكان پذير است؟ ابوبكر از پاسخ عاجز ماند،و على عليه السلام فرمود آنمرد كنيزى داشته كه قبلا او را باردار كرده بود چون موقع وضع حملش نزديك شد او را آزاد كرد آنگاه در موقع صبح تزويجش نمود و شبانگاه زن وضع حمل كرد و چون شوهرش مردميراث او را مادر و فرزند تصاحب كردند . (ابوبكر در اثر اينگونه درماندگيها در برابر پرسشهاى مردم بود كه ميگفت اقيلونى و لست بخيركم و على فيكم) . 5ـدو مرد صد دينار در كيسه‏اى گذاشته و آنرا در نزد زنى بامانت سپردند و باو گفتند هرگاه ما هر دو با هم نزد تو آمديم امانت ما را رد كن و اگر يكى از ما بدون ديگرى بيايد آنرا پس مده،چون مدتى از اين ماجرا گذشت يكى از آندو مرد نزد زن آمد و گفت رفيق من وفات كرده است صد دينار ما را بده،زن از دادن امانت خوددارى كرد آنمرد نزد اقوام زن رفت و مطلب را بآنان بازگو كرد و در اثر فشار و توصيه آنان،آنزن امانت را رد نمود،پس از يكسال رفيق آنمرد آمد و گفت صد دينارى كه در نزد تو بامانت گذاشته‏ايم باز ده!زن گفت مدتى پيش رفيق تو آمد و اظهار نمود كه تو وفات كرده‏اى و من هم امانت را باو پس دادم،آنمرد اصرار نمود و كار بمرافعه كشيد و هر دو نزد عمر آمدند و جريان امر را باو باز گفتند عمر بآن زن گفت تو ضامن امانتى و بايد پول را باين مرد بپردازى!زن گفت ترا بخدا تو ميان ما قضاوت مكن ما را پيش على بن ابيطالب بفرست تا او ميان ما حكم كند عمر قبول كرد و چون آنها نزد على عليه السلام آمدند آنحضرت دانست كه آندو مرد با هم تبانى كرده و حيله نموده‏اند لذا بآن مرد فرمود در موقع سپردن امانت مگر شرط نكرديد كه براى گرفتن آن بايد هر دو با هم بيائيد و اگر يكى از ما بيايد پول را پس مده؟عرض كرد چرا،على عليه السلام فرمود پول تو نزد ما حاضر است برو رفيق خود را هم بياور و آنرا باز گيريد! (آنمرد حيله‏گر سرافكنده بازگشت) (4) . 6ـزن ديوانه‏اى را بجرم فجور نزد عمر آوردند دستور داد سنگسارش كنند!حضرت امير عليه السلام نيز حضور داشت بعمر فرمود مگر نشنيده‏اى كه رسول خدا چه فرموده است؟عمر گفت چه فرموده است؟حضرت گفت رسول خدا فرموده است كه از سه كس قلم برداشته شده است:از ديوانه تا عقل خود را باز يابد،از طفل تا بالغ شود،از شخص خوابيده تا بيدار گردد،آنگاه عمر زن را رها نمود (5) .ـزن بار دارى را هم باتهام فجور نزد عمر آوردند،عمر از او پرسيد آيا مرتكب فجور شده‏اى؟زن اعتراف نمود و عمر دستور داد سنگسارش كنند،موقعيكه او را براى اجراى حكم مى‏بردند على عليه السلام با او برخورد نمود و پرسيد اين زن را چه ميشود؟عرض كردند عمر دستور رجم داده است،على عليه السلام او را نزد عمر برگردانيد و فرمود آيا دستور دادى كه او را رجم كنند؟عمر گفت بلى خودش نزد من بفجور اعتراف نمود!فرمود اين حكم تو درباره اين زن است به طفلى كه در شكم اوست چه حكمى دارى؟سپس فرمود شايد تو بر او بانگ زده‏اى و يا ترسانيده‏اى (از ترس و وحشت اعتراف بفجور كرده است) عمر گفت همينطور است!على عليه السلام فرمود مگر نشنيدى كه رسول خدا فرمود بر كسى كه پس از بلا و زحمت اعتراف كند حد نيست زيرا هر كس را در بند كنند يا زندانى نمايند يا بترسانند او را اقرارى نباشد (بزور و ترس اقرار گرفتن ارزش قضائى ندارد) آنگاه عمر زن را رها نمود و گفت: عجزت النساء ان تلد مثل على بن ابيطالب لولا على لهلك عمر.زنان عاجزند كه فرزندى مانند على بن ابيطالب بزايند اگر على نبود عمر هلاك ميگشت 8ـزنى را نزد عمر آوردند كه ششماهه زائيده بود عمر (بخيال اينكه مدت حمل هميشه بايد 9 ماه باشد و اين زن چون سه ماه زودتر وضع حمل كرده است نتيجه گرفت كه قبلا مرتكب فجور شده است لذا) دستور داد كه او را رجم كنند على عليه السلام اين داورى عمر را شنيد و فرمود باين زن حدى نيست،عمر كسى بخدمت آنحضرت فرستاد و پرسيد كه چرا او را حدى نيست؟ على (ع) فرمود خداى تعالى فرموده است: و الوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين لمن اراد ان يتم الرضاعة (7) و مادران شير دهند فرزندانشان را دو سال كامل براى كسى كه بخواهد تمام كندشير دادن راـسوره بقره) و همچنين فرموده است:و حمله و فصاله ثلاثون شهرا  دوران حمل و مدت شيرخوارگى تا از شير باز گرفتنش سى ماه است) در اينصورت ششماه حمل اوست و 24 ماه رضاع او عمر زن را رها نمود و گفت:لو لا على لهلك عمر 9ـزن و مردى را پيش عمر آوردند،مرد بزن ميگفت تو زانيه هستى زن نيز در پاسخ وى ميگفت :انت ازنى منى يعنى تو از من زناكارترى،عمر دستور داد هر دو را حد بزنند حضرت امير عليه السلام حاضر بود فرمود تعجيل در قضاوت خوب نيست و اين حكم نيز درست نمى‏باشد،عرض كردند پس چه بايد كرد؟ فرمود مرد را آزاد كنيد و زن را دو حد بزنيد زيرا زنا كردن مرد ثابت نشده است ولى زن بزنا دادن خود اقرار ميكند و بمرد ميگويد تو زناكارترى،در اينصورت زن باقرار خود مرتكب فجور شده كه بايد حد زده شود و جرم ديگرش اينست كه بمرد نسبت زنا ميدهد و او را متهم ميكند در صورتيكه دليلى براى اثبات ادعاى خود ندارد ( 10ـمردى كسى را كشته بود خانواده مقتول شكايت پيش عمر بردند عمر دستور داد قاتل را در اختيار پدر مقتول گذارند تا بحكم قصاص او را بقتل رساند،پدر مقتول دو ضربت سخت بر آنمرد زد و يقين بمرگ او نمود ولى چون رمقى از حيات داشت كسان وى از او پرستارى كرده و مداوا نمودند تا پس از شش ماه بهبودى كامل يافت. پدر مقتول رورى او را در بازار ديد تعجب كرد و چون نيك شناخت گريبانش را گرفت و مجددا پيش عمر آورد و ماجرا بگفت عمر براى بار دوم دستور داد كه سر از تن او برگيرند! قاتل از على عليه السلام استغاثه نمود،آنحضرت فرمود اى عمر اين چه حكمى است كه بر اين مرد ميكنى؟عمر گفت يا اباالحسن اين شخص،قاتل پسر او است و بحكم النفس بالنفس بايد كشته شود،حضرت فرمود آيا ميشود كسى را دو بار كشت؟عمر متحير ماند و سكوت نمود،آنگاه على عليه السلام به پدر مقتول گفت مگر قاتل پسرت را با دو ضربت نكشتى؟عرض كرد كشتم ولى او زنده شد و اگر مجددا او را نكشم خون پسرم هدر شود! على عليه السلام فرمود در اينصورت بايد آماده شوى اول بقصاص دو ضربتى كه باو زدى او هم دو ضربت بتو بزند آنگاه اگر تو زنده ماندى او را بكش! پدر مقتول گفت يا ابا الحسن اين قصاص از مرگ سخت‏تر است و من از اين موضوع در گذشتم آنگاه با هم مصالحه نموده و آشتى كردند عمر دست برداشت و گفت: الحمد لله انتم اهل بيت الرحمة يا ابا الحسن،ثم قال لو لا على لهلك عمر

دیدگاه‌ها




پربیننده‌ترین اخبار روز

تبلیغات
تبلیغات