قافلان سسی - اخبار میانه - میانه

آقای مسئول دنیا دار مکافات است

شناسهٔ خبر: 1621 -
اخبار میانه

آقای مسئول! دنیا دار مکافات است

حسن گل محمدی

دستگاه بهداشت و درمان شهرستان میانه از مهمترین و حیاتی ترین مراکز خدمات اجتماعی است که در تمام ادوار گذشته آماج بیشترین نقد و اعتراضات شهروندان میانه ای قرار داشته است.
هر بار که انتقادی از این دستگاه عریض و طویل صورت می گیرد مسئولان آن با عتاب و خطاب به گونه ای پاسخ می دهند که گویی چیزی نداده چیزهایی هم از مردم طلبکارند.
در مقابل هر انتقاد به حق و منطقی که از شبکه بهداشت و درمان میانه می شود مسئولان این شبکه جوری آسمان و ریسمان های رنگارنگ را به هم می بافند که مخاطب تصور می کند همین وضعیتی هم که وجود دارد نتیجه ایثار و از جان گذشتگی های مدیران و کادر پزشکی و بهداشتی و درمانی شبکه است والّا اگر از خودگذشتگی آن ها نبود مهیا کرد این آب باریکه هم برای میانه قابل تصور نمی بود.
مهمترین دست آویزی که مدیران این شبکه در پاسخ به حجم گسترده نقادی ها از شاخص های کمی و کیفی سیستم سلامت در شهرستان میانه بر آن پای فشرده و به مثابه بیت الغزل دلایل خود برای توجیه کاستی های سیستم تحت مدیریت شان به بیان مکرر آن اصرار می ورزند شرایط اجتماعی و فرهنگی و معیشتی حاکم بر شهرستان میانه و عدم اقبال پزشکان و متخصصان و سرمایه گذاران بخش سلامت به استقرار در این شهرستان و ارائه خدمات بهداشتی و درمانی به شهروندان میانه ای می باشد تا جایی که حتی در برخی موارد آن چنان وضعیت موجود را سیاه و کدر جلوه می دهند که برای مردم این شهر این شائبه پیش می آید که نکند سطح فکری و فرهنگی ما در وضعیت خطر قرار دارد و خودمان خبر نداریم.
در بسیاری از گفتگوها و مباحثات نهان و آشکار از زبان مسئولان شبکه بهداشت و درمان شهرستان میانه شنیده شده که اختلاف سطح انتظارات رفاهی، اجتماعی و فرهنگی قشر متخصص و سرآمد جامعه پزشکی با فضای فرهنگی، اجتماعی این شهرستان موجب ظهور مشکلات ناخواسته در جذب کادر متخصص به این منطقه شده و به نقطه کور گره مشکلات این حوزه خطیر بدل گشته است و موجب دفع نیروهای متخصص و کارآمد در این عرصه از میانه می شود.
تا اینجای مطلب را داشته باشید که اساساً مربوط به بخش نرم افزاری و عامل انسانی سیستم سلامت است اما باید توجه داشت که در روی دیگر این سکه معضلات و کمبودهای بی شمار سخت افزاری و فقدان تجهیزات تشخیصی و درمانی قرار دارد. امری که مطلقاً هیچ ربطی به خصوصیات انسانی و اجتماعی و شرایط طبیعی و اقلیمی مناطق مختلف نداشته و تنها مستلزم تأمین منابع مالی است و در صورت اهتمام مسئولان به تهیه و نصب تجهیزات پزشکی در مراکز تشخیصی و درمانی و خدمات بالینی قابل حل است. اما این که چرا این عزم و اراده جدی در بین متولیان امر برای رفع این بخش از معضلات شبکه بهداشت و درمان وجود ندارد خود علامت سئوال بزرگی است که بر سر شهرستان میانه سایه افکنده است.
مگر نه این است که برخورداری از بهترین امکانات بهداشتی و درمانی حق مسلم هر ایرانی با هر رنگ و زبان در هر نقطه از این سرزمین مقدس است؟ مگر نه این است که برابر بند یک اصل 43  قانون اساسی کشورمان، دولت موظف به تأمين نيازهاي اساسي مردم، منجمله بهداشت و درمان می باشد؟ مگر نه این است که برابر آموزه های دینی آئین مقدس اسلام "نجات جان یک انسان نجات یک جامعه است؟" و مگر نه اینکه همه پزشکان در آغاز حرفه خطیر خود سوگند یاد کرده اند که نجات جان انسان ها را مقدم بر هر چیزی قرار دهند؟
حال اینکه مدیران جامعه ما به بهانه نبود منابع مالی یا به صرفه نبودن ارائه برخی خدمات پزشکی در این شهرستان یا داشتن "درد رفاه" شانه از زیر بار مسئولیت انسانی، شرعی و قانونی خود خالی کنند بی تردید تغافلی آشکار و گناهی نابخشودنی است که نه در پیشگاه وجدان انسانی و نه در محکمه عدل الهی هیچ توجیهی برای آن پذیرفته نخواهد بود.
در چند هفته اخیر مطالب و اخبار و گزارشات متعددی از مشکلات و معضلات حوزه سلامت در شهرستان میانه در سایت ها و نشریات شهرستان از سوی شهروندان و صاحبنظران مسائل اجتماعی منتشر گردید و مطابق معمول همیشه، اینبار هم دریغ از یک پاسخ قانع کننده یا حتی یک اعتراف آرامبخش به ضعف ها و نواقص و کمبودها و نبودهای این حوزه که از سوی مسئولان شهرستان به افکار عمومی ارائه شود.
قصد آن نیست که باز هم همه کاسه کوزه های عهد باستان و حال حاضر را بر سر مدیران شهرستان بکوبیم و انگشت اتهام به سوی کسانی نشانه برویم که فی الواقع اختیار قابل ملاحظه ای از خود ندارند و تنها نگاهشان به کرم و بخشش مسئولان بالادست است که حی علی خیرالعمل! کی بهار آید و کی شکوفه دهد؟!  روی سخنم با مسئولان سلامت جامعه در مناصب و مسئولیت های بالاتر است، همانانی که موظف به اجرای تمام بندها و اصول قانون اساسی و از جمله بند یک اصل 43 دستور ملی و میثاق نامه امام مظلوم و شهیدان این مرز و بوم اند، نه این چند نفر کارمند و مدیر جزء شهرستانی که برای عرض سلام به مدیران کل خود باید ساعتی را پشت در اتاق آقای مدیر به چهره جناب دربان زل بزنند و منتظر بنشینند که چه موقع به آنها نگاه کند و خبر شیرین اجازه مدیرکل را برای شرفیابی به اطلاع شان برساند، حرف من با داعیان عدالت و مهرورزی است که نعره عدالت محوری و محروم نوازی و فقرزدایی شان گوش فلک را کر کرده است، آهای آقایان!؛ فرصت برای شما رو به اتمام است و هنوز به اقلّی از وعده های خود برای این مردم عمل نکرده اید! نه آب آشامیدنی سالم را از سد گرمی چای به میانه رساندید که گل های این مردم در جوانی زیر فشار دستگاه دیالیز پرپر نشوند؛ نه پوشش بیمه کارآمد برای کمک به دردهای جسمی و جانی آنان فراهم کردید و نه توزیع عادلانه امکانات درمانی در مناطق محروم را جامه عمل پوشاندید! و با گذشت 7 سال از معرکه گیری های استانی و شهرستانی شما، مردم مظلوم میانه برای دیدن همه دردهای درون جسم رنجورشان هنوز همچون 8 سال پیش تنها یک دستگاه سی تی اسکن قدیمی و فرسوده دارند که آن هم اغلب ماه های سال خراب است و شعاع پرتوهای ایکس و گامایش آنقدر ضعیف شده که تصویر درستی از شکستگی های ریشه دوانده در جان این مردم نشان نمی دهد.
در فرهنگ عامه ما آذری زبان ها یک دعای بسیار شیرین وجود دارد که مردم معمولا در ایام خوش و آیین های نیکو برای هم آرزو می کنند و تمام این دعا در سه کلمه خلاصه می شود « سیزه ده قسمت اولسون! » (قسمت شما هم بشود) اما درست نقطه مقابل این آرزوی شیرین، نفرین تلخ و سیاهی هم وجود دارد که در حال مصیبت و بلا و از سر خشم و کینه به تلافی بدی های یک نفر که احتمالاً مسبب یا مسئول بلای حادث شده می باشد، در حق دیگری نثار می شود ولی ترکیب این جمله دو کلمه ای است و بسیار کوتاهتر است « باشوا گلسین! » ( سر شما هم بیاید) اما وهم و هراس خانمان براندازی در میان حرف های این دو کلمه شوم نهفته است که زندگی را برای فرد نفرین شده با ترس و اضطراب و نگرانی دائمی همراه می سازد.
کسی که دیگری را نفرین می کند و آرزوی تکرار تجربه مشابهی را برای مخاطب منفور خود از دل می گذراند یقیناً در ژرفای وجود انسانی خود مایل به ادای این نفرین نیست اما گاه ناعدالتی ها و نامردمی ها و ظلم و اجحاف به حدی می رسد که شخص در نهایت عجز و لابه تنها مستمسک خود برای تسکین آلام جگرسوزش را در بیان همین چند کلمه خصومت بار می بیند و آن را بر زبان می راند.
گاهی ما چنان از مسئولیت های خود در جامعه غافل می شویم و خود را به بی خبری می زنیم که فراموشمان می شود زندگی و سرنوشت چه انسانهای بی شماری به حس وظیفه شناسی و مسئولیت پذیری و عملکرد ما گره خورده است و چه بسا که با ذره ای کوتاهی و غفلت بنیان زندگیی را ازهم فرو می پاشیم یا دست کسی را از نعمت سلامتی کوتاه می کنیم و شاید همین جاهاست که نفرین کسی دامن ما را می گیرد و ناخواسته در همان دامی می افتیم که خود تله های آن را ساخته ایم.
من این نفرین را در حق هیچکس نمی کنم و در تمام عمر هم نخواهم کرد اما از کسانی که دینی به این جامعه و این مردم دارند می خواهم که برای لحظاتی خود را در چنین شرایطی تصور کنند و به لحظه ای بیاندیشند که مثل هزاران شهروند دیگر میانه جسم پاره پاره عزیزی از عزیزان خود را در دست گرفته و در راهروهای بی مقصد مراکز درمانی میانه به این سو و آن سو می دوند شاید آن موقع حسی از همدردی با این جماعت دردمند را در وجود خود تجربه کنند.
شاید برای مسئول عزیزی که این رنجنامه را می خواند جای سئوال باشد که چرا این چنین دردآلود و تلخ می نویسم! برای پاسخ به این شبهه عالی جناب های بالانشین، داستان کوتاهی را انشا می کنم که هیچ مغایرتی با آنچه در دو هفته گذشته شخصاً آن را تجربه کرده ام ندارد.
هفته گذشته برادرم دچار سانحه رانندگی شد و چشم چپ دختر خردسالش که همراه او بود به شدت آسیب دید، دو زخم بسیار بزرگ و عمیق در بالا و پایین چشمش ایجاد شده بود که باعث خونریزی شدید شده و در نگاه اول این تصور را ایجاد می کرد که احتمالاً چشم تخلیه خواهد شد. در اورژانس میانه هر چه تلاش کردند موفق به برقراری تماس با چشم پزشک آنکال نشدند و در حالیکه در چنین مواقعی تشخیص اولیه و اقدامات پیش درمانی بسایر مهم و حیاتی بوده و در اولین فرصت باید بر روی مجروح صورت گیرند بناچار طفل معصوم را در میان درد و رنج عذاب آور به بیمارستان چشم پزشکی نیکوکاری تبریز اعزام کردند. شاید همزمان با درد کشیدن های این طفل خردسال و بال بال زدن های مادر نگرانش خانم دکتر «ط» در خوشوقتی کامل شب جمعه رویایی را سپری می کرده است. سئوال اینجاست: اگر قرار است چشم پزشک آنکال در آن لحظه حیاتی در دسترس نباشد پس چه زمانی و به چه دردی از دردهای این مردم خواهد خورد؟
چند روز بعد پدر پیرم که سه سال قبل دچار سکته مغزی شده و نیمه راست بندش ناکار شده است از راه پله ساختمان سقوط کرد و با سر به زمین خورد و دچار ضربدیدگی و خونریزی در ناحیه سر، گردن و ستون فقرات شد. با وجود نیاز به معاینات ارتوپدی و عصبی و نخاعی؛ در اورژانس میانه تنها یک پزشک عمومی وی را مورد معاینه و البته معالجه! قرار داد و با بررسی عکس های رادیولوژی و سی تی اسکن گفت که هیچ مشکل جدی وجود ندارد و می توانیم پس از بخیه محل زخم مجروح را به منزل ببریم.
پدرم به دلیل آسیب مغزی سکته سه سال پیش قدرت تکلم خود را از دست داده است و طبیعتاً نمی توانست بگوید که در چه قسمت از بدنش درد دارد و ما با اطمینان به دانایی و تخصص پزشک محترم پدرم را به منزل بردیم اما در روزهای بعد متوجه درد در گردن وی شدیم و وقتی برای تشخیص مجدد به پزشک متخصص مغز و اعصاب مراجعه کردیم دکتر «ب» دستور تهیه سی تی اسکن مجدد از گردن داد که برای تهیه اسکن با کیفیت مطلوب مجبور شدیم به زنجان رفته و در آنجا سی تی اسکن کنیم. نتیجه این شد که دکتر «ب» گفت در ناحیه گردن مهره دوم از چند جا شکسته است و با توجه به عدم امکان عمل جراحی به دلیل شرایط سنی و وضعیت جسمانی باید گردن مصدوم گچ گرفته شود تا با گذشت زمان ترمیم یابد. سئوال دوم اینجاست: مسئولیت این بی مبالاتی پزشک اورژانس و ارائه اطلاعات غلط به بیمار به گردن کیست؟ اگر تکان های بعدی سر و گردن منجر به آسیب دیدگی نخاعی می شد چه کسی پاسخگو می شد؟ چرا بیماری که آسیب جدی در ناحیه نخاعی دارد باید برای تهیه یک اسکن ساده مسیر 250 کیلومتری زنجان میانه و بلعکس را طی نماید؟
پس از مشخص شدن مشکل اصلی مصدوم نوبت به تجویز درمان رسید و دکتر «ب» گفتند که باید گردن بیمار گچ گرفته شود و تا سه ماه در این شرایط بماند اما جالب اینجاست که ایشان فرمودند: من به مرخصی می روم و پس از یک هفته مراجعت خواهم نمود و آن موقع کار مریض شما را انجام می دهم. سئوال سوم را خودتان هم می توانید حدس بزنید: مصدومی که آسیب دیدگی جدی در ناحیه نخاعی دارد و در وضعیت اضطرار به سر می برد و 5 روز در اثر تشخیص نادرست پزشک اورژانس از زمان مداوایش سپری شده چرا باید یک هفته دیگر منتظر پزشکی بماند که همین الان حی و حاضر است و در عرض نیم ساعت می تواند عمل مداوا را انجام دهد؟ بر فرض ضرورتی برای ایشان پیش آمده، چرا در یک شهرستان حادثه خیز ( به جهت وضعیت راه ها و شرایط اقلیمی آن ) با حدود دویست هزار نفر جمعیت، پزشک متخصص جایگزین برای این دکتر محترم وجود ندارد؟ ( البته توجه داشته باشید این سئوال را در حالی می پرسیم که برابر تقویم جهانی، سال 20012 است و در شرایطی قرار داریم که شاخص های جهانی سلامت وضعی کاملاً متفاوت با شهر ما میانه را دارد).
قصد اطاله کلام ندارم این داستان را با مقدمه ای که در ابتدای آن است و با سئوالاتی که چاشنی آن شده به وجدان بیدار همه مدیرانی تقدیم می کنم که بلا استثناء خود را انسان های مؤمن، خداشناس، فرهیخته، مسئولیت پذیر و آگاه به نیازهای جامعه بشری از شرق تا به غرب می دانند. و در آخر این را عرض می کنم: این؛ بلایی است که بر سر خانواده من آمده است، منی که یک فرد مطبوعاتی آگاه به حقوق انسانی و حقوق شهروندی خود هستم و قادرم در جایی که لازم است از حقوق خود سخن به میان آورم. این بلایی است که بر سر پدر من آمده است. کسی که سهم خود در بقای این نظام را با نقد خون پرداخته است، کسی که پدر یکی از بهترین فرزندان این ملت است و جوان مثل دسته گلش را به پای آرمان های این ملت و این نظام هدیه داده است و مثل بسیاری از پدران داغدیده این مرز و بوم حساب ویژه ای را برای تقدیر و منزلتش در این کشور باز کرده اند؛ حال تصور کنید آن ها که در بی خبری و محروم از امتیازات اجتماعی زندگی می کنند چه حال و روزی دارند؟! بخصوص آن روستاییان محروم و رنج کشیده ای که این روز ها در منصه امتحان عظیم الهی در دهات دور افتاده آذربایجان مصیبت فاجعه بار مرگ و ویرانی و زلزله بر انبوه دردهای بی شمارشان تلنبار شده است.

دیدگاه‌ها




پربیننده‌ترین اخبار روز

تبلیغات
تبلیغات