تراوشات یک ذهن خسته

خیال خام(2)

شناسهٔ خبر: 16982 -
یادداشت
زمان بسیار کند می گذشت؛ خبری از آمبولانس نبود شاید هم من تحت تاثیر بیماری ام فکر می کردم زمان نمی گذرد! ولی نه 20 دقیقه ای گذشته بود که آن چند نفر بالاخره طاقتشان تاق شد و مرا سوار بر ماشین دربستی راهی بیمارستان کردند.

برای خواندن قسمت اول کلیک کنید
چشمانم که سیاهی رفت چند نفری دور و برم را گرفتند؛ خدا خیرشان دهد یکی آب دستم می داد آن یکی بادم می زد و هر کسی به نوعی مثل پروانه بالای سرم می چرخید تا دیدند حالم بهتر که نشده، بدتر هم دارد می شود تصمیم گرفتند آمبولانس خبر کنند!

زمان بسیار کند می گذشت؛ خبری از آمبولانس نبود شاید هم من تحت تاثیر بیماری ام فکر می کردم زمان نمی گذرد! ولی نه 20 دقیقه ای گذشته بود که آن چند نفر بالاخره طاقتشان تاق شد و مرا سوار بر ماشین دربستی راهی بیمارستان کردند.

به بیمارستان که رسیدیم فکر کردم نجات یافتم و الآن است که پرستارها به استقبالم بیایند ولی خبری نشد، تلو تلو خوران با کمک چند نفر که راهی بیمارستانم کرده بودند به یک تخت خالی رسیدم و دراز کشیدم، بعد از چند دقیقه یک پرستار بالای سرم ظاهر شد و جویای احوالم شد ولی من نمی توانستم حرف چندانی بزنم. هنوز در شوک بودم! چند نفری که شاهد ماجرا بودند و مرا به بیمارستان رسانده بودند، شرح ماوقع را به پرستار دادند و خواستار حضور پزشک شدند ولی پرستار با بی اعتنایی گفت: پزشک امروز نیامده! صبر کنید به دکتر زنگ بزنم بپرسم مشکل بیمارتان چیست و چه باید کرد؟
بعد از چند مرتبه تماس، بالاخره دکتر گوشی را برداشت و با عصبانیت گفت مگر نمیدانید کار دارم؟ اگر کار نداشتم که می آمدم بیمارستان! پس از چند دقیقه یکی بدو بین دکتر و پرستار، نهایتاً دکتر بدون ویزیت بنده و بصورت تلفنی دارو تجویز کرد!

پرستار با آمپولی بدست نزدیک تختم شد؛ حالم کمی سر جا آمده بود ولی باز گیج و منگ بودم! رو به پرستار کردم و پرسیدم: پس دکتر کجاست؟ گفت: دکتر کار داشت امروز به بیمارستان نیامده ولی داروی تو را تلفنی تجویز کرده! توی دلم گفتم: عجب! این دکتر هم حاذق بوده چرا که او هم ندانسته از بیماری من، دارو تجویز کرده!

پرستار آمپول را که زد دیگر نمی دانم چه شد که یک لحظه جسم دراز کشیدهی خودم را روی تخت دیدم! گویا روحم از تنم جدا شده بود، پرستارها که گویی متوجه این وضعیت ام شده باشند، سریعاً بر سر بالینم آمدند و بعد از دادن چند شوک به حمدالله ضربان قلبمان برگشت و گویی دوباره جان گرفتیم...ولی باز داشتم همچون روح جسمم را روی تخت تماشا می کردم که از حرف های پرستاران فهمیدم که به کما رفته ام!

داد و بیداد کردم ولی کسی صدایم را نمی شنید با خودم گفتم: اگر از اینجا خلاص شوم دومین کاری که پیش می گیرم شکایت علیه آن دکتر قلابی و این پرستار کار نابلد خواهد بود که راه خیانت به سوگندنامه ای که خوانده اند را پیش گرفتند و به خودم باز می گفتم: حتماً وقتی علیه شان شکایت نامه را تنظیم کردم کارشان تمام است و حتماً از صدای مظلوم حمایت خواهد شد، ولی باز صدایی وجودم را فرا گرفت: "زهی خیال خام"

دیدگاه ها

تیکانلی خالوغلی
۹۵/۹/۱۰ ۱۶:۰۳

عه ده کوفر دانیشما !!!
بوهتان ویرما !!!
هانسی بیماریشتان !!!
هانسی دوهتور !!!
یوخلا کی خوش یوخلییپسان !!!
بخته ور !!!
گینه سن گوتاریپسان !!! کیفون اًلسین !!! گت خوش اًل !!! گت کی خوش اولیپسن !!! من هله یارالیام !!! هر گون مین سری اولیرم دیریلیرم !!! سنون یرون جنت دی !!! منیم یریم بیماریستان !!!
دیمه لی، عه ده !!! بیرا هارا دی !!!؟؟؟ من کیمم !!!؟؟ مریضی کیم ... !!!؟؟؟

گزارشات تصویری

کارتون

آخرین خبرها