والسی برای کاسبان تیترهای قافلان

شناسهٔ خبر: 20790 -
یادداشت
خوشي‌هاي ما در قافلان بس عظيم‌اَند، چون بسيار ساده‌اَند و از عوامل پايداري چون هواي صاف و آفتاب و برف و نان گندم مايه مي‌گيرند. مگر تا کي خواهيم توانست زنده بمانيم و اين لطافت زمين و هوا و سکوت و اين عطر بهارنارنج را حس کنیم!؟

بيدار که شدم برف مي‌باريد. از شب پيش شروع شده بود. نور که مثل عصاره‌ي ميوه‌ي تازه به درون مي‌تابيد لحاف‌ها را غرق روشنايي کرده بود. والس‌هاي تهران روي دکمه‌ي Repeat جلو و عقب مي‌شد. برف را که در حوض باغ‌چه مي‌باريد تماشا مي‌کردم. برق سفيدي دانه‌هاي برف و بوي چوب فضا را پر کرده بود. با خود انديشيدم اي کاش فقط زماني لب به سخن مي‌گشوديم که فکر ذهني در ما به اوج پختگي مي‌رسيد، ليکن به چنين اوجي فقط يک شاعر بزرگ مي‌تواند برسد يا ملّتي پس از قرن‌ها رشد و بلوغ آرام.

ساکت به حرف‌هاي فراز فکر مي‌کردم. آن چشمان درشت بادامي از لاي صنوبرهاي پوشيده از برف پيدا بود. راست مي‌گفت: «هميشه قافلان کاشته و ديگران درو کرده‌اند.» «تیترهای قافلان برای خیلی‌ها نان کرده بود.» و «خیلی‌ها با علم کردن این تیترها و شوِ دشمنی با قافلان سعی در نزدیکی به بعضی‌ها داشته‌اند» اما اصلاً من اعتقادي بر پاسخ به مخالف‌هاي‌مان نداشته‌اَم. شادي‌هاي اين جهان بسيارند چون زن‌ها، ميوه‌ها، فکرها، ليکن به گمان من هيچ نشاطي به قدر تماشاي این آدم‌ها در هواي برفي ضمن زمزمه کردن نام هريک از آن‌ها قلب آدمي را در بهشت لذت غوطه‌ور نمي‌سازد. خوشي‌هاي ما در قافلان بس عظيم‌اَند، چون بسيار ساده‌اَند و از عوامل پايداري چون هواي صاف و آفتاب و برف و نان گندم مايه مي‌گيرند. مگر تا کي خواهيم توانست زنده بمانيم و اين لطافت زمين و هوا و سکوت و اين عطر بهارنارنج را حس کنیم!؟ برویم زیر دوش و در خیابان قدم بزنیم و مردم را تماشا کنیم! همان تعبیر نزار قبانی در بیروت و عشق و باران: نخرج لنتمشی / عیونک / شمس ذهبیه / تجعلنی احس بحراره حبک / افتح ازرار معطفی الشتوی / صوتک / یعصف بردا وثلجا / اصبحت عصفورة علی الاسلاک / ارجف بین الامرین / وارجع مصابة بزکام غرامی.

تيترهاي قافلان وقتي مسلح به خودکار بيک مي‌شوند شکوه و آب و رنگ ديگري دارند. لمپنيسم را که زدم خيال کردم حسن‌زاده اين تيتر را به شوخي مي‌گيرد و نهايت امر اجازه‌ي چاپ نمي‌دهد. اما لبخند نازک ژکوندي و جرأت و جسارت‌هاي غيرقابل‌توصيف‌اَش در شلّيک خنده‌اي مجتمع شده بود. آموزش سقراطي جدا دانستن آزادي انديشه از وظيفه‌ي فرمان‌برداري شهروندان را خوب فراگرفته بود و خنديدن مي‌دانست. بعد فهميدم که ضربه‌ي شمشير چه‌قدر ماهرانه وارد شده.

قبل‌ها زمان نمايندگي هاشمي و ديگران هم که سردبيري قافلان برعهده‌ام بود به‌عينه شاهد خوشه‌چيني افراد براي نزديکي به ديگر نمايندگان از تيترها و يادداشت‌هاي قافلان بودم. حتي گاهي در نتيجه‌ي اين دست‌کشي‌ها قافلان به چاپ دوم رفت. اما اين‌بار افکاري پريشان با نشانه‌هاي شروع مسموميت و انتحار روح ديده مي‌شدند که گويي مي‌خواهند افزون بر چشم با سرانگشت اشاره‌شان هم مطلب را بخوانند. نوش جان! بخورند و بياشامند ولی اسراف نکنند. صداي موسيقي مثل رودي جريان داشت...

احسان توفیقیان – سردبیر قافلان

دیدگاه ها

باران
۹۵/۱۰/۱۴ ۱۰:۴۰

احسنت و دست مریزاد به قافلان و قافلانی ها

گزارشات تصویری

کارتون

آخرین خبرها