ریزعلی و فانوس زندگی

شناسهٔ خبر: 40460 -
یادداشت

«غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. خورشید در پشت کوه‌های پربرف یکی از روستاهای آذربایجان فرورفته بود. کار روزانه‌ی دهقانان پایان یافته بود.»
ریزعلی اما این‌بار نه از روستای خود بازمی‌گشت و نه نای کار کردن داشت که از آن دست کشیده باشد.
او در این شب‌های سرد و تاریک، روی تخت و زیر نور لرزان هالوژن‌های کوچک بیمارستان افتاده بود.
داستان ریزعلی سرگذشت همه‌ی ماست.
انسان آمیزه‌ای از دنیاهای گوناگون است و همه‌ی عالم در سرشت او خلاصه شده است. مولوی در تفسیر این روایت که «ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها» می‌گوید:
گفت پیغمبر که نفحت‌های حق
اندرین ایام می‌آرد سبق
گوش و هش دارید این اوقات را
در ربایید این‌چنین نفحات را
«دم» در میان هزاران هزار لحظه‌، گم شده و ناشناس است. باید آن را جست و مثل باران در بارش دم تروتازه شد.
«دیوژن» با چراغ در روز روشن در جستجوی انسان بود. به او گفتند این بازار که پر از مردم است، گفت او انسانی زنده می‌جوید. انسانی که «دم» را یافته باشد.
گفت می‌جویم به هرسو آدمی
کو بود حی از حیات آن دمی
زندگی انسان آرمانی دیوژن از نفس‌های عادی نیست. او از دم حیات می‌گیرد.
کسی که آن لحظه‌ی مبارک را در می‌یابد گویی هزار ماه را دریافته است. هزار ماه بیش از یک عمر کامل! است. درست مثل شب قدری که از آسمان فرشته می‌بارد.
لحظه‌ای که ریزعلی صورت خندان مسافران و روزهایی که به تماشای قطار می‌رفت را به یاد آورد،  لحظه و عمری‌ست که انسان را به ابدیت پیوند می‌دهد.
«مسافران از درون قطار برای او دست تکان می‌دادند. ریزعلی با بدن برهنه آنجا ایستاده بود...»
***
پانوشت: فارسی دبستان و مثنوی

دیدگاه ها

گزارشات تصویری

کارتون

آخرین خبرها