حکایت پادشاه و نگهبان

شناسهٔ خبر: 7593 -
یادداشت

حکایت پادشاه و نگهبان

پادشاهی گذارش به یکی از برج های شهر افتاد. نگهبانی را دید که که در سرمای زمستان با لباسی معمولی ایستاده بود. پادشاه از او پرسید: "با این لباس کم سردت نمی شود؟" نگهبان پاسخ داد:" به سرما عادت دارم قربان!" پادشاه گفت:"نه اینطور نمی شود، دستور می دهم تا غروب لباسی گرم و مناسب برایت بفرستند."

پادشاه رفت و در مشغولیت های دربار نگهبان را فراموش کرد. فردا صبح خبر آمد نگهبان موصوف از شدت سرما یخ زده و در همان محل نگهبانی مرده است!  پادشاه با یادآوری جریان دیروز خود شخصاً به محل نگهبانی رفت. نگهبان گوشه ای کز کرده و  یخ زده بود. کنارش روی دیوار، با ذغال نوشته شده بود:" به سرما عادت داشتم، اما وعده لباس گرم مرا نابود کرد!"

..................................

اکنون اینجا هستیم؛ میانه!

  • ما مردمی هستیم ساده. مردمی که به سرماهای روزگار عادت کرده ایم. به سواره بودن مسئولین و پیاده ماندن خویش عادت کرده ایم. به سخنرانی های پرآب و تاب  برخی ها عادت کرده ایم.
  • ما مردمی هستیم ساده که به برآشفتن آقایان در برابر نقدهای ساده خویش عادت داریم. به دیدن امکانات سایر شهرهای همسان میانه و حسرت خوردن خویش عادت داریم.
  • ما مردمی هستیم ساده که به دعواهای جناحی و تماشای تقسیم غنائم عادت داریم. به خوش باوری خویش، به قبول وعده های تکراری مسئولین عادت داریم.

ما اجنبی ز قاعده کار عالمیم               بیگانه گرد کوچه و بازار عالمیم

آقایان، مسئولین، بزرگان؛ ما به همین هوای سرد و ملس  پائیزی خود دلخوشیم و عادت کرده ایم. ما را با وعده های نامعلوم بهاری و طراوت های فریبنده تابستانی قلقلک ندهید. ما به همین دنیای ساده مان راضی هستیم و  شما را در همان دنیای پر مسئولیتتان قبول داریم. خواهش می کنیم بگذارید به همین داشته های اندکمان دلخوش باشیم، ما چیزی نمی خواهیم! ما را بس است همین سادگی و رضایت و سرما!! همین./

دیدگاه ها

گزارشات تصویری

کارتون

آخرین خبرها